یه جایی تو فصل دوم آناتومی گری دختر داستان میافته تو آب و با اینکه شنا بلده اما دست از نجات دادن خودش میکشه با تمام تلاشی که تا قبل از اون لحظه برای رسیدن به آرزو هاش کرده مثل رفتن به دانشکده پزشکی و پس گرفتن دوست پسرش اما در لحظه ای که زندگی بهش انتخاب تموم کردن زندگی رو میده ،مرگ رو انتخاب میکنه .تمام مدتی که زنده ای به خاطر زنده بودن داری تلاش میکنی که بهتر بشی اما وقتی که زندگی بهت یه فرصت میده که تمام بار سنگین زندگی رو که کمرت رو شکسته و شونه هات رو خم کرده بزاری زمین فقط به شرطی که دست از تلاش برای زنده بودن برداری تازه میفهمی چقدر این بار سنگین و بوده و چقدر کنار گذاشتنش راحته. فقط باید بزاری تموم بشه همین.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم.هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد.تماشای مجهول را به من آموخت.من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگتر ها میخواندند،من هم میخواندم.در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:((نماز را سر بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید.))
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد.و من سال ها مذهبی ماندم،بی آنکه خدایی داشته باشم.
تابستان ها به کوهپایه میرفتیم.با اسب و قاطر و الاغ سفر میکردیم.در یک سفر،راه میان کاشان و قریه برزُک را با پالکی پیمودیم.در گوشه ی باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه میداشتیم.پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت.تند و سرکش بود،و مرا میترساند.
من از خیلی چیز ها میترسیدم :از مادیان سپید پدر بزرگ ،از مدیر مدرسه ،از نزدیک شدن وقت نماز،از قیافه ی عبوس شنبه.چقدر از شنبه ها بیزار بودم.خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز میشد.عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود.شب که میشد در دورترین خوابهایم طعم صبح جمعه را میچشیدم.
پ.ن:قسمتی از بیوگرافی سهراب به قلم خودش از کتاب "هنوز در سفرم".
پ.ن :هنوز در سفرم شعر ها و یادداشت هایی است منتشر نشده از سهراب سپهری که به کوشش پریدخت سپهری در این کتاب گرد هم آمده اند.
آدم باید برای آدمای زندگیش پسوند داشته باشه .باید بشه گفت این آدم :دوستم،همکلاسی،هم خونه ای،آشنا ،........
آدما باید پسوند داشته باشن .آدمای بدون پسوند مثل مهاجرهای ابدی ان.
بچه ها !
کاغذی بردارید
بنویسید:کبوتر زیباست
بنویسید کلاغ بی نهایت زشت است
بنویسید که آذر خوب است
بنویسید که دارا فردا ،
قهرمان می زاید
بنویسید که دارا یک ....
دارد
بنویسید که آذر
بی عروسک هم
تا شب جمعه آینده
مشقتان این باشد:
که پدر دندان دارد،اما
نان ندارد بخورد.
م.راما
تحمل نگاه کردن به این چشمارو ندارم.این چشمایی که تو این سن باید پر از امید باشه پر از شور باشه.تحمل نگاه کردن به این چشما رو ندارم ،چشمایی که پر از درد ،پر ترس.نمیتونم تو چشمای نیما نگاه کنم وبه این فکر نکنم که میشه این آدم به زندگی عادی برگرده؟میشه یه روز یادش بره تمام این دردهارو؟میتونه یه روز ببخشه؟ببخشه همه ی ما آدمایی رو که با سکوتمون گذاشتیم به جای امید ،ترس تو این چشما خونه کنه.نیما جان ببخش من رو،سکوتم رو ،ببخش این اشک هایی رو که باید یه دست میشد و جلوی اون دست بی رحم رو میگرفت اما نگرفت.کاش یه روز بتونی ببخشی .ای کاش بتونی
پ.ن:اگه اینو ننویسم دق میکنم،بنویسمم دق میکنم
سرگذشت نیما
دیری سخن با من به درشتی گفتید
خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید؟
مطالب قدیمی تر »


فغان که بخت "ما" از خواب در نمی آید